تبليغاتX
اینجا خبری از عشق نیست

اینجا خبری از عشق نیست

امروز خدا اینجا نیست

 

سلام برو بچ

یه لطفی در حق این رفیقتون کنید اینجا که می گم برید به آدرسش و از بین ۱۰ وبلاگی که نوشته به وبلاگ من رای بدید یعنی وبلاگ "اینجا خبری از عشق نیست " دومین وبلاگی که نوشته وبلاگ منه

 

اگه رای دادی یه خبر بده تشکر و پاچه خواری کنیم یه ذره

اینم از آدرس جایی که باید برید رای بدید :

 

شرکت در مسابقه

 حضور در این انتخابات یک تکلیف الهی است (احسان)

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:49 توسط احسان| |

آهای نهنگ ها شما واسه چی خودکشی کردین ؟؟

پس من ....

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 7:6 توسط احسان| |

خوب به عکس نگاه کن.

این مطلب رو خیلی وقت پیش خوندم حالا چرا الان نوشتم ؟؟!!...

این بچه وقتی ۷ ماهه بوده تو شکم مادرش داشته می مرده اما با عمل جراحی زنده موند تا ۹ ماهش بشه درواقع داشت رو رحم مادر می مرد جالبه وقتی پزشک داشت رحم رو می دوخت بچه دستش رو بیرون آورد و به عنوان تشکر دست پزشک رو فشار داد ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:47 توسط احسان| |

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!

خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی

زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟

خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی

زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی

هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد
زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد
گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد
هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید
داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید
شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد
درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان
نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان
زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد
من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم
سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم کرد
خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم
خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد
زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ
آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان
تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران
کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد
هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود
انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود
تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد

 

کارو

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:14 توسط احسان| |

ببین مارا ببین ما را که چگونه بر روی خارها خفته ایم ما را ببین که چطور با احشام آمیخته ایم خار در جگر می کنیم .

ما از تماشای جان دادن یک گنجشک لذت می بریم ما دگر رنگ ها را نمی بینیم به کویر خوشیم و از سبزی گریزانیم خار و خاشاک را به تن می مالیم و خرامان مست می شویم از لجن زار می نوشیم و سنگ به خورشید می زنیم .

برادر جان ببین مارا ببین حال زار ما را ... همانند مار می خزیم و نیش زبانمان غزال عشقمان را کشته . دل ما سنگ است و مرگ می تراود در رگهایمان شیطان قدم می گذارد .

امروز خدا این جا نیست او را کشتیم و کسی نیست که ما را به جرم قتل خدا به دار آویزد چرا که قتل خدا گناهی نیست !!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:8 توسط احسان| |

این اتفاق چند شب پیش واسم اتفاق افتاد خیلی حالم رو گرفت (واقعی واقعیه)

سه شنبه ایی داشتم زیر پل کالج  قدم می زدم سرم پایین بود یه صدایی گفت فال می خری آقا؟سرم رو که بالا آوردم دیدم یه دختر همسن و سال خودمه صورتش رو با شال پوشونده بود از چشماش معلوم بود که دختر زیباییه. فال رو خریدم بهش گفتم بهت نمی خوره فال بفروشی ؟

گفت دانشجوم

گفتم منم دانشجوام !!!! رفت....

مونده بودم برم دنبالش یا این که فکر می کنه مزاحمم دلو زدم به دریا  و رفتم

گفتم خانم چند لحظه میشه وقتتونو بگیرم   تو فال من  نوشته با کسی که این فالو بهتون داده رفیق شو گفت اگه می خواستم با کسی رفیق شم فال نمی فروختم

گفتم پس بگو فقط چرا ؟

گفت : دانشجویی ؟

گفتم : آره

گفت : تو شهر غریب ؟

گفتم : آره

یه لبخند معنی دار زد و رفت .........

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:13 توسط احسان| |

من در این شب زاده شدم .

شب تنهایی بی پایانی که در آن هیچ صدایی نرسد از بالا.

رنگ شب سرخابی است .

کوچه ها تاریک اند.

و در آن تاریکی دختری پاک سرشت می گرید.

گوش کن به صدای ناله

تو مرا در ناله ها خواهی یافت .

آه .... بغض من هم ترکید .

تاریکی خوبست گر نگذارد اشکم دیده شود

و چه خوبست که من در شب زاده شدم

آری شب تاریک برای پنهانی اشک

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:1 توسط احسان| |

چیزی نیست عزیزم باباش از گشنگی مرده.... برو مامی صدات می کنه باید آب پرتقالتو بخوری دیر نشه یه وقت !!!!

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:28 توسط احسان| |

لحظه ها در طلب اند . روزها می گذرند . فصل ها می آیند کاش می شد که در این فاصله ها پنهان شد کاش ما هم مثل آن قوی سپید در پی موسم کوچ زین برکه پست و دنی آواز صفر می خواندیم ..

آری آغاز سفر . و چه خوش آوازی است که در آن قافیه ها دلشادند بسه دیگر تا کی چو اسیران باشیم پای در بند دست در غل و زنجیر زمین . جای ما آن بالاست . خانه ای در پس ابر جای ما آن بالاست.....

قشنگ نبود ببخشید اومد تو مخم نوشتم ..

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:3 توسط احسان| |

برایمان ساز بزن، ساز تو نغمه زندگی ماست، ساز بزن با همین سرخوشی کودکانه...زندگی ما به ساز تو بسته است...حتی اگر خورشید غروب کند....برایمان ساز بزن

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:49 توسط احسان| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ